ولی بعدازظهر همه چی عوض شد
رفتم کلینیک
اعصابم خورد شد و دلم گرفت
اومدم خونه و مامان اومد با دوستش.
مامان حالش خوبه و خوشحالم که اومده پیشم.
بغض داره گلومو فشار میده و دلم میخاد تو بغلش کلی گریه کنم و به کسی نگم که چرا غصه دارم.
فقط دلم میخاد بغلش کنم و گریه کنم.
دلم میخاد یه عالمه گریه کنم.
دلم واسه محمدرضا تنگ شده،خیلی زیاد.خیلی خوبه که هست...
پرش ذهنیم دوباره زیاد شده...
حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند...ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 42
ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 38
ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 42
اومده بودم ک یکم بنویسم ولی چیز خاصی نیست
دیروز سینما رفتیم با آوا و فیروزه
امروزم یه روز عادی بود
شب رعد و برق میزد و میترسم ازش
اهنگ گذاشتم و پنجره هارو بستم که صدایی نیاد.
بارون میاد نم نم...
یکم خونه ترسناک شده جدیدا.
بازم رعد و برق میزنه الان:(
میترسم.همین.
حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند...ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 42
فقط اومدم بگم امروز حال روحیم بهتر بود و فقط سردرد های مدام تابستونی هست،که هست.
البته گاهی حس میکنم محدود شدم به یه سری چیز ها و گاهی حس میکنم خیلی آزادم.
به هر حال به این حس های گذرای این چند روز نمیشه اطمینان کرد.
حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند...ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41