همه چی سر جای خودشه؛همه آدم هایی که قرار بود تو این دو هفته ببینم رو دیدم. خیلی جاها رفتم و خیلی فکر ها کردم. اشک ریختم و لبخند زدم و گاهی از ته دل خندیدم.
با تو قدم زدم،بابا بغلم کرد محکم،مامان یه لباس دیگه دوخت برام و حالش خوبه...
حالا همه رفتن و من موندمو تنهایی و خونه و کارهام و درس هام. من موندم اینجا و احتمالا شب هایی که فهیمه میاد پیشم که حرف بزنیم که ساعت بگذره.
حالا من موندم و این شهر بزرگ که توش احساس ضعف میکنم...
انرژیم تموم شده.کم حوصله هم شدم.فکر و خیال هم بیشتر میکنم! آروم شدم و قدرت اعتراض ندارم.
ساکت نشستم اینجا و منتظرم که بگذره که حتی نمیدونم خوش میگذره یا بد! دراز کشیدم روی مبل و خونه دوباره سرده،ساکته...
پاهام رو روی میز دراز میکنم و چشم هامو میبندم.انگار تو انتظار به رسیدن جایی که نمیدونی کجاست...
حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند...ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 45