سبز شدن درختای جلوی خونه و یه آفتاب قشنگی رو برگاشون هست...
یه آواز از شجریان داره پخش میشه...
رو به پنجره دراز کشیدم...
سردرد مزمنی که چند روزی هست و بی خوابی هایی که تمومی ندارن.
غرق میشم تو خودم.آروم آروم اشک میریزم و لبخند میزنم به روزگارم.که چقدر قوی تر از منه و من چقدر ضعیف شدم...
تو خودم دنبال ارامش میگردم برای خودم.
نیست...
مدت هاست که نیست.
فقط گاهی نبودنشو بیشتر به رخم میکشه.بیشتر میگه که نیستم...
ترس هست،استرس هست،گاهی دلتنگی هم پیدا میشه اون ته ته ها.
هوا آرام،شب خاموش،راه آسمان ها باز،خیالم چون کبوتر های وحشی میکند پرواز...
اهنگ عوض میشه و دلگیر تر میشه...حالا میشه بلند بلند گریه کرد،میشه دنبال یه آغوش بود،که راحت گریه کرد بین دستاش و موهاتو ناز کنه و سرتو بچسبونه به سینه هاشو زیر گوشم بگه که نترسم!بگه که غصه نخورم ،بگه راحت اینجا گریه کن و راحت اشک بریزم تو بغلش و خوابم ببره...
دلم میخواد بخوابم.با آرامش بخوابم...
حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند...ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 38