من خیلی عاشق زندگی ام بودم و عاشق تو ...
مثلا تو عاشق اسب سواری باشی؛من هم با دامن های چین چینی و رنگ و وارنگ سوار اسب بشوم و مرا دور حیاط بگردانی و با احتیاط خودم را خم کنم و ببوسمت و لبخند بزنی...
چای ذغالی میخوردیم در غروب های پاییز و گب میزدیم و من سرم را روی پاهایت میگذاشتم و موهایم را میبافتی و نوازش میکردی...
مثلا باهم مزرعه را آباد میکردیم و آواز میخواندیم...
"مو خاسی تَرِ خوشبخت بکنممم گیل لای...تی جان تازه رخت دکنممم گیل لای..."
من برایت لباس میبافتم و تو هر از گاهی از شهر برایم چیز های جدید میخریدی و ذوق میکردم از داشتنت...از عشقت،از صمیمیتمان...
مثلا همین قدر قشنگ زندگی میکردیم... همین قدر ساده...
حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند...ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 43