حس های بد روز های سخت

خرید بک لینک
همین امروز صبح بود که حالم خوب بود.همین جا نوشتم که یادم بمونه.

ولی بعدازظهر همه چی عوض شد

رفتم کلینیک

اعصابم خورد شد و دلم گرفت

اومدم خونه و مامان اومد با دوستش.

مامان حالش خوبه و خوشحالم که اومده پیشم.

بغض داره گلومو فشار میده و دلم میخاد تو بغلش کلی گریه کنم و به کسی نگم که چرا غصه دارم.

فقط دلم میخاد بغلش کنم و گریه کنم.

دلم میخاد یه عالمه گریه کنم.

دلم واسه محمدرضا تنگ شده،خیلی زیاد.خیلی خوبه که هست...

پرش ذهنیم دوباره زیاد شده...

حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند...

ما را در سایت حوالی روزهایم که پی در پی میگذرند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:52

صفحه بندی